محفل ادبی گلستان|عاشقانه ترین شعرها

تبلیغات تبلیغات

نوشته های تازه

بخش ها
  • آمار
  • امروز:
  • دیروز :
  • این ماه :
  • ماه قبل:
  • کل مطالب :
  • آپ:
  • افتتاح: 1390
  • کل بازدید :
حمایت از ما
 پرنده نصیحتگو پرنده نصیحتگو

یک شكارچی
پرنده‌ای را به دام انداخت
پرنده گفت: ای مرد بزرگوار!
تو در طول زندگی خود
گوشت گاو و گوسفند بسیار خورده‌ای
و هیچ وقت سیر نشده‌ای.

از خوردن بدن كوچك و ریز من هم سیر نمی‌شوی.
اگر مرا آزاد كنی، سه پند ارزشمند به تو می‌دهم
تا به سعادت و خوشبختی برسی.

پند اول را در دستان تو می‌دهم.
اگر آزادم كنی پند دوم را
وقتی كه روی بام خانه‌ات بنشینم به تو می‌دهم.
پند سوم را وقتی كه بر درخت بنشینم.


دسته: داستان+و+متن
برچسب ها: داستان های عارفانه, زندگی, حکایات مثنوی معنوی,
  • ارسال شده توسط: مدیریت
  • ارسال شده در تاریخ: سه شنبه 1 فروردین 1396
ادامه مطلب...
 وقتی کودکی خردسال بودم پدرم یک 
خانه ی زیبا وقتی کودکی خردسال بودم
پدرم یک خانه ی زیبا برای ما ساخت.
اما مرد بنا سر پدر ساده و روستایی ام کلاه گذاشت
زیرا با نخستین باران، آن خانه فرو ریخت.

ما تازه می خواستیم به آنجا اسباب کشی کنیم
و اگر آن خانه دو یا سه روز دیرتر فرو می ریخت
همه زیر آوار دفن می شدیم.

روزی که خانه فرو ریخت پدرم در سفر بود
بنابراین من برای اوتلگرامی فرستادم
با این مضمون که:
هرچه زودتر باز گرد،خانه فروریخته است.

اما پدرم نیامد و پاسخی هم به تلگراف نداد.
او همان روزی آمد که قراربود بیاید


دسته: داستان+و+متن
برچسب ها: زندگی, متن های عارفانه, داستان های عارفانه, داستان های آموزنده کوتاه,
  • ارسال شده توسط: مدیریت
  • ارسال شده در تاریخ: دوشنبه 18 بهمن 1395
ادامه مطلب...
پشه هاپشه‌ها مشکلی دائمی برای مریدان بودند.
بگوان از آن‌ها انتقاد نمی‌کرد اگر آن‌ها
پشه‌هایی را که می گزیدند می‌کشتند .
در دهه ی چهل میلادی ، او حتی اجازه داد که
طویله ی گاوها با مواد ضدعفونی‌کننده سم‌پاشی شود،
به نحوی که گاوها با گزش پشه‌ها یا حشرات دچار زحمت نباشند .
به هر حال اگر او درباره جنبه اخلاقی کشتن پشه‌ها پرسیده می‌شد،
معمولاً با گفتن اینکه آدم نباید خود را با آن جسمی که
گزیده می‌شود هویت ببخشد پاسخ می‌دادند.
مریدی که از او در اینباره پرسید چنین پاسخی را دریافت کرد :
" اگر که شکایت خود را بر علیه پشه‌ها در دادگاه قانون می‌بردید ،
پشه‌ها برنده ی شکایت می‌شدند.
تکلیف حیات آن‌ها (Dharma) ، به‌عبارتی دیگر ، قانونی که آن‌ها
باید با آن زندگی کنند، گزیدن و نیش زدن است.
آن‌ها با مکیدن خونی که از گزیدن می‌آید زندگی می‌کنند.


دسته: داستان+و+متن
برچسب ها: شری رامانا ماهارشی, مدیتیشن, داستان های عارفانه, داستان های عارفانه کوتاه,
  • ارسال شده توسط: مدیریت
  • ارسال شده در تاریخ: جمعه 9 مرداد 1394
ادامه مطلب...
عصری تابستانی - هیچ خوبی یا بدی در شما نیستعصری تابستانی بود، و همه ی ما در فضای باز در کنار چاه آب نشسته بودیم. ناگهان یکی از دیدارکنندگان به طرز تلخی شروع به گریه و زاری کرد.
" من گناهکار وحشتناکی هستم . من برای زمانی طولانی نزد شما آمده بودم، اما هیچگونه تغییری در من ایجاد نشده. آیا بالاخره می‌توانم پاک شوم ؟ چقدر باید منتظر بمانم ؟ وقتی که اینجا در کنار شما هستم، برای مدتی خوبم. اما وقتی این مکان را ترک می‌کنم، دوباره یک درنده می‌شوم. شما نمی‌توانید تصور کنید که من چقدر بد می‌توانم باشم – که من به سختی یک انسانم.

بگوان جویا شد : " چرا نزد من می‌آیید؟ من باید با شما چکار کنم؟ چه چیزی میان ما هست که شما باید اینجا آمده و جلوی من گریه و زاری کنید؟ "
آن مرد ، حتی باز هم بیشتر شروع به نالیدن و زار زدن کرد ، انگاری که قلب او شکسته شده باشد.


دسته: داستان+و+متن
برچسب ها: داستان های عارفانه, داستان های آموزنده کوتاه, عارفان بزرگ,
  • ارسال شده توسط: مدیریت
  • ارسال شده در تاریخ: پنجشنبه 8 مرداد 1394
ادامه مطلب...
عارفانهﺩﺭ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﻫﻨﺪﯼ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﻭ ﮐﻮﺯﻩ ﺑﺰﺭﮒ ﺁﺏ ﺑﻪ ﺩﻭ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﭼﻮﺑﯽ ﻣﯽ ﺑﺴﺖ ... ﭼﻮﺏ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺁﺏ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ . ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﻮﺯﻩ ﻫﺎ ﮐﻬﻨﻪ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺗﺮﮎ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺩﺍﺷﺖ. ﻫﺮﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﯿﺮ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﯿﻤﻮﺩ ﻧﺼﻒ ﺁﺏ ﮐﻮﺯﻩ ﻣﯽ ﺭﯾﺨﺖ . ﻣﺮﺩ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﺗﻤﺎﻡ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ. ﮐﻮﺯﻩ ﺳﺎﻟﻢ ﻭ ﻧﻮ ﻣﻐﺮﻭﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﻇﯿﻔﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺁﻥ ﺧﻠﻖ ﺷﺪﻩ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﮐﺎﻣﻞ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ. ﺍﻣﺎ ﮐﻮﺯﻩ ﮐﻬﻨﻪ ﻭ ﺗﺮﮎ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻧﺼﻒ ﻭﻇﯿﻔﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﺪ. ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﺁﻥ ﺗﺮﮎ ﻫﺎ ﺣﺎﺻﻞ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﮐﺎﺭ ﺍﺳﺖ . ﮐﻮﺯﻩ ﭘﯿﺮ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﺩ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﭼﺎﻩ ﺁﺏ ﺑﮑﺸﺪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﺪ: " ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﻌﺬﺭﺕ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ. ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺪﺗﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﻧﺼﻒ ﺣﺠﻢ ﻣﻦ ﺳﻮﺩ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﯼ ... ﻓﻘﻂ ﻧﺼﻒ ﺗﺸﻨﮕﯽ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﻣﻨﺘﻈﺮﻧﺪ ﻓﺮﻭ ﻧﺸﺎﻧﺪﻩ ﺍﯼ . "ﻣﺮﺩ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: " ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﺑﻪ ﻣﺴﯿﺮ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ " . ﻣﻮﻗﻊ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮐﻮﺯﻩ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺳﻤﺖ ﺟﺎﺩﻩ ... ﺳﻤﺖ ﺧﻮﺩﺵ ... ﮔﻞ ﻫﺎ ﻭ ﮔﯿﺎﻫﺎﻥ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺭﻭﯾﯿﺪﻩ ﺍﻧﺪ . ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ" : ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺩﺭ ﺳﻤﺖ ﺗﻮ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﺍﺳﺖ؟ ﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺗﺮﮎ ﺩﺍﺭﯼ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﻢ. ﺍﯾﻦ ﻃﺮﻑ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﺬﺭ ﺳﺒﺰﯾﺠﺎﺕ ﻭ ﮔﻞ ﭘﺨﺶ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺁن ها ﺁﺏ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﯼ. ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﮔﻞ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﮐﻠﻢ ﻭ ﮐﺎﻫﻮ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ . ﺍﮔﺮ ﺗﻮ ﺗﺮﮎ ﻧﺪﺍﺷﺘﯽ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﯽ؟


دسته: داستان+و+متن
برچسب ها: داستان های عارفانه, داستان های آموزنده کوتاه, داستان های عارفانه کوتاه, داستان های کوتاه,
  • ارسال شده توسط: مدیریت
  • ارسال شده در تاریخ: پنجشنبه 7 اسفند 1393
تعداد کل صفحات : 5 12345
تبلیغات
تبلیغات

ابر برچسب ها

عاشقانه های زیبا   اشعار عاشقانه   دلنوشته های زیبا   روانشناسی   عارفانه های زیبا   عارفانه ترین جملات   متن های عاشقانه   متن ترانه های داریوش   متن ترانه های خوانندگان   فرامرز فرحمهر   مراقبه و مدیتیشن   زیباترین شعرهای عاشقانه   شعر عاشقانه زیبا   طالع بینی   جملات زیبا   متن های عارفانه   متن ترانه های قدیمی   شعر فوق العاده زیبا   غزلیات حافظ   غزل   googoosh   هاوانا بیروت آبادان   متن ترانه های زیبا   زندگی   شعر خوب   داستان های کوتاه   شعرهای ادبی و عاشقانه   قاچاق عطر تو   احمد شاملو   بهترین شعرهای عاشقانه   جملات فلسفی و عرفانی   شعر   متن ترانه های فارسی   اشعار فروغ فرخزاد   روانشناسی رنگ ها   تنهایی   اشعار شاهنامه   غزل معاصر   شعرهای سپید   اشعار سهراب سپهری   علی نیاکوئی لنگرودی   کتاب هوای تازه   کتاب مدایح بی صله   شعرهای معاصر   متن های فوق العاده زیبای ادبی   عشق   عاشقانه ترین شعرها   عارفان بزرگ   شعر زیبا   اشعار جدید