محفل ادبی گلستان|عاشقانه ترین شعرها

تبلیغات تبلیغات

نوشته های تازه

بخش ها
  • آمار
  • امروز:
  • دیروز :
  • این ماه :
  • ماه قبل:
  • کل مطالب :
  • آپ:
  • افتتاح: 1390
  • کل بازدید :
حمایت از ما
سهراب سپهری، محفل ادبی گلستان
باران نور
که از شبکه دهلیز بی پایان فرو می ریخت
روی دیوار کاشی گلی را می شست.
مار سیاه ساقه این گل
در رقص نرم و لطیفی زنده بود.
گفتی جوهر سوزان رقص
در گلوی این مار سیه چکیده بود.
گل کاشی زنده بود
در دنیایی راز دار،
دنیای به ته نرسیدنی آبی.
هنگام کودکی
در انحنای سقف ایوان ها،
درون شیشه های رنگی پنجره ها،
میان لک های دیوارها،
هر جا که چشمانم بیخودانه در پی چیزی ناشناس بود
شبیه این گل کاشی را دیدم
و هر بار رفتم بچینم
رویایم پرپر شد.
نگاهم به تار و پود سیاه ساقه گل چسبید
و گرمی رگ هایش را حس کرد:
همه زندگی ام در گلوی گل کاشی چکیده بود.
گل کاشی زندگی دیگر داشت.
آیا این گل
که در خاک همه رویاهایم روییده بود
کودک دیرین را می شناخت
و یا تنها من بودم که در او چکیده بودم،
گم شده بودم؟
نگاهم به تار و پود شکننده ساقه چسبیده بود.
تنها به ساقه اش می شد بیاویزد.
چگونه می شد چید
گلی را که خیالی می پژمراند؟
دست سایه ام بالا خزید.
قلب آبی کاشی ها تپید.
باران نور ایستاد:
رویایم پرپر شد.


بازگشت به لیست



دسته: اشعار+کامل+شاعران
برچسب ها: دفتر زندگی خواب ها, اشعار سهراب سپهری,
  • ارسال شده توسط: مدیریت
  • ارسال شده در تاریخ: سه شنبه 15 بهمن 1392
سهراب سپهری، محفل ادبی گلستان
پنجره ام به تهی باز شد
و من ویران شدم.
پرده نفس می کشید
دیوار قیر اندود!
از میان برخیز.
پایان تلخ صداهای هوش ربا!
فرو ریز.
لذت خواب می فشارد.
فراموشی می بارد.
پرده نفس می کشد:
شکوفه خوابم می پژمرد.
تا دوزخ ها بشکافند،
تا سایه ها بی پایان شوند،
تا نگاهم رها گردد،
درهم شکن بی جنبشی ات را
و از مرز هستی من بگذر
سیاه سرد بی تپش گنگ!

بازگشت به لیست



دسته: اشعار+کامل+شاعران
برچسب ها: دفتر زندگی خواب ها, اشعار سهراب سپهری,
  • ارسال شده توسط: مدیریت
  • ارسال شده در تاریخ: سه شنبه 15 بهمن 1392
سهراب سپهری، محفل ادبی گلستان
گیاه تلخ افسونی !
شوکران بنفش خورشید را
در جام سپید بیابان ها لحظه لحظه نوشیدم
و در آیینه نفس کشنده سراب
تصویر ترا در هر گام زنده تر یافتم.
در چشمانم چه تابش ها که نریخت!
و در رگ هایم چه عطش ها که نشکفت!
آمدم تا ترا بویم،
و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی
به پاس این همه راهی که آمدم.
غبار نیلی شب ها را هم می گرفت
و غریو ریگ روان خوابم می ربود.
چه رویاها که پاره شد!
و چه نزدیک ها که دور نرفت!
و من بر رشته صدایی ره سپردم
که پایانش در تو بود.
آمدم تا ترا بویم،
و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی
به پاس این همه راهی که آمدم.
دیار من آن سوی بیابان هاست.
یادگارش در آغاز سفر همراهم بود.
هنگامی که چشمش بر نخستین پرده بنفش نیمروز افتاد
از وحشت غبار شد
و من تنها شدم.
چشمک افق ها چه فریب ها که به نگاهم نیاویخت!
و انگشت شهاب ها چه بیراهه ها که نشانم نداد!
آمدم تا ترا بویم،
و تو: گیاه تلخ افسونی !
به پاس این همه راهی که آمدم
زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی،
به پاس این همه راهی که آمدم.

بازگشت به لیست



دسته: اشعار+کامل+شاعران
برچسب ها: دفتر زندگی خواب ها, اشعار سهراب سپهری,
  • ارسال شده توسط: مدیریت
  • ارسال شده در تاریخ: سه شنبه 15 بهمن 1392
سهراب سپهری، محفل ادبی گلستان
سایه دراز لنگر ساعت
روی بیابان بی‌پایان در نوسان بود:
می‌آمد، می‌رفت.
می‌آمد، می‌رفت.
و من روی شن‌های روشن بیابان
تصویر خواب کوتاهم را می‌کشیدم،
خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود
و در هوایش زندگی‌ام آب شد.
خوابی که چون پایان یافت
من به پایان خودم رسیدم.
من تصویر خوابم را می‌کشیدم
و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم کرده بود.
چه‌گونه می‌شد در رگ‌های بی‌فضای این تصویر
همه گرمی خواب دوشین را ریخت؟
تصویرم را کشیدم
چیزی گم شده بود.
روی خودم خم شد:
حفرهٔی در هستی من دهان گشود.
سایه دراز لنگر ساعت
روی بیابان بی‌پایان در نوسان بود
و من کنار تصویر زنده خوابم بودم.
تصویری که رگ‌هایش در ابدیت می‌تپید
و ریشه نگاهم در تار و پودش می‌سوخت.
این‌بار
هنگامی که سایه لنگر ساعت
از روی تصویر جان گرفته من گذشت
بر شن‌های روشن بیابان چیزی نبود.
فریاد زدم:
تصویر را باز ده!
و صدایم چون مشتی غبار فرو نشست.
سایه دراز لنگر ساعت
روی بیابان بی‌پایان در نوسان بود:
می‌آمد، می‌رفت.
می‌آمد، می‌رفت.
و نگاه انسانی به دنبالش می‌دوید.

بازگشت به لیست



دسته: اشعار+کامل+شاعران
برچسب ها: دفتر زندگی خواب ها, اشعار سهراب سپهری,
  • ارسال شده توسط: مدیریت
  • ارسال شده در تاریخ: سه شنبه 15 بهمن 1392
سهراب سپهری، محفل ادبی گلستان
از مرز خوابم می گذشتم،
سایه تاریک یک نیلوفر
روی همه این ویرانه فرو افتاده بود.
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟
در پس درهای شیشه ای رویاها،
در مرداب بی ته آیینه ها،
هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم
یک نیلوفر روییده بود.
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه خودم را می مردم.
بام ایوان فرو می ریزد
و ساقه نیلوفر برگرد همه ستون ها می پیچد.
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟
نیلوفر رویید،
ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید.
من به رویا بودم،
سیلاب بیداری رسید.
چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم:
نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود.
در رگ هایش ، من بودم که میدویدم.
هستی اش در من ریشه داشت،
همه من بود.
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

بازگشت به لیست



دسته: اشعار+کامل+شاعران
برچسب ها: دفتر زندگی خواب ها, اشعار سهراب سپهری,
  • ارسال شده توسط: مدیریت
  • ارسال شده در تاریخ: سه شنبه 15 بهمن 1392
تعداد کل صفحات : 29 1234567...
تبلیغات
تبلیغات

ابر برچسب ها

شعرهای معاصر   متن ترانه های فارسی   googoosh   کتاب مدایح بی صله   احمد شاملو   هاوانا بیروت آبادان   تنهایی   غزل معاصر   داستان های کوتاه   اشعار جدید   طالع بینی   علی نیاکوئی لنگرودی   غزل   اشعار عاشقانه   قاچاق عطر تو   اشعار شاهنامه   شعر فوق العاده زیبا   متن ترانه های زیبا   جملات زیبا   عشق   شعرهای سپید   عاشقانه های زیبا   عاشقانه ترین شعرها   اشعار سهراب سپهری   کتاب هوای تازه   روانشناسی   متن ترانه های خوانندگان   روانشناسی رنگ ها   زندگی   بهترین شعرهای عاشقانه   دلنوشته های زیبا   متن های فوق العاده زیبای ادبی   عارفان بزرگ   مراقبه و مدیتیشن   متن ترانه های قدیمی   شعرهای ادبی و عاشقانه   فرامرز فرحمهر   جملات فلسفی و عرفانی   شعر خوب   شعر عاشقانه زیبا   غزلیات حافظ   متن ترانه های داریوش   اشعار فروغ فرخزاد   زیباترین شعرهای عاشقانه   شعر   عارفانه های زیبا   متن های عاشقانه   متن های عارفانه   عارفانه ترین جملات   شعر زیبا