تبلیغات
محفل ادبی گلستان|ادبیات و روانشناسی - مطالب محمد گنجعلی

محفل ادبی گلستان|ادبیات و روانشناسی

ادبیات روانشناسی

نوشته های تازه

تنهایی دره یا قله ، فرامرز فرحمهر

من تنهاتر از آن بودم که تنهایی را حس کنم، تنهایی مانند شبحی همراهم بود، گاهی با شیطنت های کودکانه به شانه ام می زد و پشت درخت های انار پنهان می شد! و گاهی کفش هایم را هم پنهان می کرد تا از خانه بیرون نروم و کنارش

تنهایی ، فرامرز فرحمهر

بمانم ، من تنهاتر از آن بودم که تنهایی را درک کنم! به مرغ هایم غذا می دادم، با سگ هایم حرف می زدم و گربه هایم را به آغوش می کشیدم، با توپ پلاستیکی دولایه ام، به دیوار شوت می زدم و با چرخم، تمام سر پایینی های محل را، طی می کردم و می خوردم زمین، پوست پاهایم می رفت تنهایی بغلم

ادامه ...
گفتگو با آدمی درونی ، پونه مقیمی

اگر میتوانستم تو را از غمها دور نگه میداشتم و کاری میکردم که هیچگاه اشک از چشمانت سرازیر نشود مگر برای خنده های بدون وقفه، اگر میتوانستم تو را از سختی ها دور نگه میداشتم و دنیا را همیشه به کامت میگرداندم ، اگر میتوانستم کاری میکردم

اگر میتوانستم ، پونه مقیمی

که هیچگاه ناامید نشوی، اگر میتوانیتم خیلی کارها برایت میکردم، اما نمیتوانم. من نمیتوانم دنیا و قوانین دنیا را تغییر دهم، نمیتوانم کاری کنم که پیر نشوی، که طرد نشوی، که اشتباه نکنی که آسیب نبینی! من هیچگاه نمیتوانم، شبیه یک احمق با تو برخورد کنم و به تو بگویم همه چیز درست میشود من نمیتوانم

ادامه ...
جنگ یا پذیرش، خودتان انتخاب کنید

ما به دنیا نیامده ایم که با آدم ها در رابطه هایمان بجنگیم، ما به دنیا آمده ایم که آدم ها را با تمام نقض هایشان بپذیریم! دنیا محل جنگ نیست، محل پذیرش است! پذیرش تفاوت ها و نقص ها! و گاهی این پذیرش انقدر سخت میشود که بسیاری از آدم

جنگ یا پذیرش

ها ترجیح میدهند بجنگند، تا مجبور به تحمل پذیرش نشوند. به هر حال در بسیاری از ما خشمگین بودن راحت ترین راه حل است، چون در خشم خیلی لازم نیست چیزی را بپذیریم و در حمله کردن خیلی لازم نیست منطقی به نظر برسیم ، تکرار میکنم، چون در خشم خیلی لازم نیست چیزی را بپذیریم

ادامه ...
عکس قلب شکسته می روی و در بیراهه ی خیانت گم می شوی
 می روی و هر قدمت آفتی است و هر نگاهم شکایتی ست
 هراس بر وجودم چنگ می زند
 مرغ شوم بر ویرانه ها می خواند
 سیاهی جان می گیرد
 و سایه چرکین خیانت تمامی سطح آبی قلبم را می پوشاند

 باتلاق رذالت ها تو را می بلعد و تو نیز تمامی روشنی ها را
 و من تنهاتر از هر غروب دیگری دست بر تن خاک می کشم
 و بنگر بر زبانه های آتش درونم که
 به کبریت تو جان گرفت و جانم سوزاند.

  • ارسال شده توسط: محمد گنجعلی
  • ارسال شده در تاریخ: چهارشنبه 18 مرداد 1391
شکلاتپیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید. او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد.
همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد.

او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا اینکه ... همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند. او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است.
سپس مجددا دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت: دست نزن، آن ها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام!

  • ارسال شده توسط: محمد گنجعلی
  • ارسال شده در تاریخ: چهارشنبه 18 مرداد 1391
من همه چیز را گم می‌کردم. یا گم یا خراب. طلا و جواهر، عروسک، اسباب‌بازی. هر چیزی که به دستم می‌افتاد گازش می‌گرفتم، بی‌آنکه بفهمم چیست. یا لَت‌و‌پارش می‌کردم یا کارش را می‌ساختم! از کاغذ متنفر بودم؛ برای همین یک‌بار کل کتابی را خوردم! هیچ چیزی از دستم در امان نبود و خورده می‌شد. پدر و مادرم مرا «مخرب فوری» صدا می‌زدند و چون بسیار شلخته بودم، وقتی میهمان برایمان می‌آمد موقع شام مرا روبه‌رویش می‌نشاندند تا دفعه‌ی آخرش باشد. یک روز در کلاس دوم وقتی از مدرسه به خانه آمدم، مادرم شگفت‌زده نگاهم کرد و به آرامی گفت:
«کارول». نگاه متحیری توی صورتش بود. «روپوشت کو؟» پایین را نگاه کردم و چشمم به کفش‌های چرم ورنی سگک دارم افتاد، یک شلوار چسبان سفید که سر زانویش پاره شده بود و یک پولیور یقه‌اسکی کتان سفید، اما کثیف. تا مادرم نگفت متوجه نشدم لباسم کامل نیست. من هم به اندازه‌ی او تعجب کردم؛ چون هر دو یادمان بود که من آن‌روز صبح روپوش پوشیده بودم. با مادرم تمام راه مدرسه را گشتیم؛ پیاده‌روها و زمین‌های بازی و سالن‌ها را جست‌وجو کردیم، اما روپوشی پیدا نکردیم

  • ارسال شده توسط: محمد گنجعلی
  • ارسال شده در تاریخ: جمعه 13 مرداد 1391
ادامه مطلب...
 گاهی اوقات بهترین لحظه های زندگیمان
 لحظه هایی هستند که
 خود را خالی از هر چیزی می کنیم

 خالی از عشق
 خالی از کینه
 خالی از نفرت و شادی و هزاران چیز دیگر

  • ارسال شده توسط: محمد گنجعلی
  • ارسال شده در تاریخ: چهارشنبه 21 تیر 1391
ادامه مطلب...
 دنیا جای فراموشی است و انسان
 این چند روزه ی عمر را
 خواه به یادِ گذشته و خواه به امید آینده می گذراند
 و سپس، مرگ بر او چیره می شود
 و پس از چندی
 جزء فراموش شدگان ابدی به شمار خواهد رفت.

 نظام وفا كاشانی

  • ارسال شده توسط: محمد گنجعلی
  • ارسال شده در تاریخ: چهارشنبه 21 تیر 1391
تعداد کل صفحات : 3 123
امیر گفته :
موندم همه دلشان به حال بچّه های خیابانی، گل فروش ها، فال فروش ها و ... می سوزد امّا هیچ کس کاری برای آن ها نمی کند. دلسوزی خشک و خالی، اشک های این بچّه ها را پاک نخواهد کرد. وبلاگ پرمایه ای دارید.
پاسخ نگار : حقیقتُ گفتی امیر جان حرف زدن آسونه و تنها کاریه که ماها راحت انجام می دیم مرسی
مربوط به مطلب:شعر کودک گل فروش
میثم استوار گفته :
سلام . اول چند تا غلط های املایی رو بگم بعدش ..... کارتن . کزت . ممنون اگه تصحیح کنی . فکر کردن خوبه و گفتن زیبا تر ولی حرفی رو که بزنی و عمل نکنی . شعار میشه و این حرف زدن ها جالب نیست . از خودت شروع کن ببین تو چیکار کردی ؟ خودم رو میگم ی گوشه نشستم و کاری ندارم به هیچی ولی تو که حرف میزنی . مسیول هستی که انجام بدی ..... . بچه ها همه در یک تاریخ و زمان هستند و هیچ تفاوتی ندارند این ما هستیم که همه را تقسیم می کنیم .
پاسخ آناهیتا مقیمیان : سلام از غلط املایی هات ممنون بله هر کسی حرفی می زنه باید بهش عمل کنه . از اینکه گفتی بچه ها در یک تاریخ و زمان هستند منظورتُ نفهمیدم.خودتونو می گین یا کودکان مثلا دهه 70 یا 80 اگر فکرمی کنی کودکان مثل هم هستند که سخت در اشتباهی. شرایط جامعه روی تربیت کودکان اثر زیادی دارد . که یکیش همین کتاب و کارتن ها و فقر و مشکلات اجتماعی و غیره. حتی روی مذهبی بودن یا نبودنشان و روی تفکرواعتقاداتشان و حتی می تواند روی هوش استعداد هم تاثیر گذار باشد. مثلا در دورانهایی از تاریخ را که بررسی کنی بر اساس تغیرات جغرافیایی قد هوش استعداد ها گرایش اقشار اندیشمند به سبک و سیاقی خاص و هر چه که فکر کنی تاثیر گذار بوده است. در مورد این نوشته هم منظور به اشخاص خاصی نبوده و نخواستم بدی یا خوبی قشری را شخصی رابگم.فقط قیاس دو دهه زمانی از لحاظ کارتن ها بوده است.
مربوط به مطلب:مفاهیم کارتن های قدیمی
امیر نقی نژاد گفته :
کلاغه به خونه ش برسه یا بین راه سقط بشه و رسیدنی تو کارش نباشه، مهم نیست. مهم قصّه ای ست که برامون نوشتن. قصّه ای با اوّل و آخر نامعلوم. قصّه ای گنگ و به هم ریخته. تو رو خدا کلاغ ملاغا رو بی خیال شین، مارو از این قصّه ی بی سروته زندگی خلاص کنین
پاسخ نگار : جالب نوشتی امیر جان.بسیار عالی. دقیقا همینه قصه بی سر و تهی که اگه همه کلاغا هم به خونشون برسن پایانی نداره
مربوط به مطلب:قصه من هم به سر رسید
مطالب پونه مقیمی
پونه مقیمی

ابر برچسب ها

کتاب هوای تازه   خودشناسی   عارفانه ترین جملات   متن های پر محتوا   متن های عاشقانه   علی نیاکوئی لنگرودی   عارفانه های زیبا   شعر   عاشقانه ترین شعرها   شعر فوق العاده زیبا   متن ترانه های قدیمی   شعرهای معاصر   روانشناسی رابطه ها   غزل معاصر   عاشقانه های زیبا   متن خاص و ناب   متن ترانه های خوانندگان   متن های خودکاوی   متن ترانه های داریوش   طالع بینی   بهترین شعرهای عاشقانه   هاوانا بیروت آبادان   فرامرز فرحمهر   غزلیات حافظ   اشعار جدید   دلنوشته های زیبا   احمد شاملو   روانشناسی   اشعار سهراب سپهری   جملات فلسفی و عرفانی   داستان های کوتاه   شعرهای سپید   عارفان بزرگ   زندگی   تنهایی   googoosh   اشعار فروغ فرخزاد   عشق   متن های عارفانه   اشعار شاهنامه   متن ترانه های فارسی   اشعار عاشقانه   متن های فوق العاده زیبای ادبی   شعر زیبا   متن زیبا برای زندگی   جملات زیبا   شعر عاشقانه زیبا   متن پر معنی جدید   پونه مقیمی   روانشناسی رنگ ها