محفل ادبی گلستان|ادبیات و روانشناسی

ادبیات روانشناسی

نوشته های تازه

تنهایی دره یا قله ، فرامرز فرحمهر

من تنهاتر از آن بودم که تنهایی را حس کنم، تنهایی مانند شبحی همراهم بود، گاهی با شیطنت های کودکانه به شانه ام می زد و پشت درخت های انار پنهان می شد! و گاهی کفش هایم را هم پنهان می کرد تا از خانه بیرون نروم و کنارش

تنهایی ، فرامرز فرحمهر

بمانم ، من تنهاتر از آن بودم که تنهایی را درک کنم! به مرغ هایم غذا می دادم، با سگ هایم حرف می زدم و گربه هایم را به آغوش می کشیدم، با توپ پلاستیکی دولایه ام، به دیوار شوت می زدم و با چرخم، تمام سر پایینی های محل را، طی می کردم و می خوردم زمین، پوست پاهایم می رفت تنهایی بغلم

ادامه ...
گفتگو با آدمی درونی ، پونه مقیمی

اگر میتوانستم تو را از غمها دور نگه میداشتم و کاری میکردم که هیچگاه اشک از چشمانت سرازیر نشود مگر برای خنده های بدون وقفه، اگر میتوانستم تو را از سختی ها دور نگه میداشتم و دنیا را همیشه به کامت میگرداندم ، اگر میتوانستم کاری میکردم

اگر میتوانستم ، پونه مقیمی

که هیچگاه ناامید نشوی، اگر میتوانیتم خیلی کارها برایت میکردم، اما نمیتوانم. من نمیتوانم دنیا و قوانین دنیا را تغییر دهم، نمیتوانم کاری کنم که پیر نشوی، که طرد نشوی، که اشتباه نکنی که آسیب نبینی! من هیچگاه نمیتوانم، شبیه یک احمق با تو برخورد کنم و به تو بگویم همه چیز درست میشود من نمیتوانم

ادامه ...
جنگ یا پذیرش، خودتان انتخاب کنید

ما به دنیا نیامده ایم که با آدم ها در رابطه هایمان بجنگیم، ما به دنیا آمده ایم که آدم ها را با تمام نقض هایشان بپذیریم! دنیا محل جنگ نیست، محل پذیرش است! پذیرش تفاوت ها و نقص ها! و گاهی این پذیرش انقدر سخت میشود که بسیاری از آدم

جنگ یا پذیرش

ها ترجیح میدهند بجنگند، تا مجبور به تحمل پذیرش نشوند. به هر حال در بسیاری از ما خشمگین بودن راحت ترین راه حل است، چون در خشم خیلی لازم نیست چیزی را بپذیریم و در حمله کردن خیلی لازم نیست منطقی به نظر برسیم ، تکرار میکنم، چون در خشم خیلی لازم نیست چیزی را بپذیریم

ادامه ...
 اصلا دلیل ناراحتی 
تان هرچه باشد اصلا دلیل ناراحتی تان هرچه باشد
به شما مربوط نیست
این را در پاسخ دوستی گفتم که
احساسش را به عوامل بیرون از بدن پیوند زده بود!

روزی که شما می خواهید
بر جهان بیرون از خود تسلط پیدا کنید.
دردها و رنج ها آغاز می شوند!
آن هم در شرایطی که
به جهان درون خود هم مسلط نیستید.

و ماجرا از آنجا بامزه می شود که
می دانیم این جهان هر لحظه
به شکل دیوانه واری در حال دگرگونی ست!


  • ارسال شده توسط: مدیریت
  • ارسال شده در تاریخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396
ادامه مطلب...
 چیزی به نام عشق گفت: چیزی به نام عشق
میان زن و مرد وجود ندارد!
عشق توهم است
و ما فقط دوست داشتن را داریم!

چیزی که از عشق
در افسانه ها نوشته شده است
فریبی بیش نیست
گفتم: تا آنجا که من درک کرده ام
عشق و دوست داشتن، ذاتی مشترک دارند
و فقط با دو نام، شناخته می شوند!

شاید ما با کلمه ی عشق، در سوتفاهمیم
در مورد عشق های تاریخی هم شاید بتوان گفت
دوست داشتن هایی ست که به ایثارگری رسیده اند


  • ارسال شده توسط: مدیریت
  • ارسال شده در تاریخ: دوشنبه 8 خرداد 1396
ادامه مطلب...
 فرشته گفت: چرا 
انقدر مقاومت می کنی؟ فرشته گفت: چرا انقدر مقاومت می کنی؟
چرا انقدر عصیان می کنی؟
ما زندگی را رنج آورتر از آنچه تصور کنی
طراحی کرده ایم!
بی معنی تر از آنچه که تجربه کرده ای!

انسان گفت: اینی که ناآرومم به این علته که
در جایگاه واقعیم نیستم
و اینی که عصیانگرم به این علته که
طبیعتم اینطوریه

هر انسانی درونش می دونه
جایگاه واقعی ش کجاست.
هر ستاره ای، در مدارش خوب می درخشه!
هر گندمی فقط در خاک مناسب، جوونه می زنه
و هر پرنده ای در نقطه ای که مناسبشه لونه می سازه

  • ارسال شده توسط: مدیریت
  • ارسال شده در تاریخ: یکشنبه 7 خرداد 1396
ادامه مطلب...
 ما وقتی بیرونیم 
هیولاییم ما وقتی بیرونیم هیولاییم
می زنیم، می بندیم، دستور می دیم!
مقایسه می کنیم!

برای همه نقش های مختلف بازی می کنیم
به همه نشون می دیم که
شکست ناپذیر و قوی هستیم!

اما در مغزمون هیولایی بزرگتره که
وقتی تنها می شیم ما رو می بلعه
هیولایی که می شه رد پاشو
از حس هایی که در تنهایی تجربه می کنیم
پیدا کرد!

فرامرز فرحمهر
کتاب دیدبان ذهن

  • ارسال شده توسط: مدیریت
  • ارسال شده در تاریخ: شنبه 6 خرداد 1396
 من تنهاتر از آن 
بودم که تنهایی را حس کنم من تنهاتر از آن بودم که تنهایی را حس کنم

تنهایی مانند شبحی همراهم بود
گاهی با شیطنت های کودکانه به شانه ام می زد
و پشت درخت های انار پنهان می شد!
و گاهی کفش هایم را هم پنهان می کرد
تا از خانه بیرون نروم و کنارش بمانم!

من تنهاتر از آن بودم که تنهایی را درک کنم!

به مرغ هایم غذا می دادم
با سگ هایم حرف می زدم
و گربه هایم را به آغوش می کشیدم

با توپ پلاستیکی دولایه ام، به دیوار شوت می زدم
و با چرخم، تمام سر پایینی های محل را، طی می کردم
و می خوردم زمین، پوست پاهایم می رفتم
تنهایی بغلم می کرد!

  • ارسال شده توسط: مدیریت
  • ارسال شده در تاریخ: جمعه 5 خرداد 1396
ادامه مطلب...
تعداد کل صفحات : 3 123
امیر گفته :
موندم همه دلشان به حال بچّه های خیابانی، گل فروش ها، فال فروش ها و ... می سوزد امّا هیچ کس کاری برای آن ها نمی کند. دلسوزی خشک و خالی، اشک های این بچّه ها را پاک نخواهد کرد. وبلاگ پرمایه ای دارید.
پاسخ نگار : حقیقتُ گفتی امیر جان حرف زدن آسونه و تنها کاریه که ماها راحت انجام می دیم مرسی
مربوط به مطلب:شعر کودک گل فروش
میثم استوار گفته :
سلام . اول چند تا غلط های املایی رو بگم بعدش ..... کارتن . کزت . ممنون اگه تصحیح کنی . فکر کردن خوبه و گفتن زیبا تر ولی حرفی رو که بزنی و عمل نکنی . شعار میشه و این حرف زدن ها جالب نیست . از خودت شروع کن ببین تو چیکار کردی ؟ خودم رو میگم ی گوشه نشستم و کاری ندارم به هیچی ولی تو که حرف میزنی . مسیول هستی که انجام بدی ..... . بچه ها همه در یک تاریخ و زمان هستند و هیچ تفاوتی ندارند این ما هستیم که همه را تقسیم می کنیم .
پاسخ آناهیتا مقیمیان : سلام از غلط املایی هات ممنون بله هر کسی حرفی می زنه باید بهش عمل کنه . از اینکه گفتی بچه ها در یک تاریخ و زمان هستند منظورتُ نفهمیدم.خودتونو می گین یا کودکان مثلا دهه 70 یا 80 اگر فکرمی کنی کودکان مثل هم هستند که سخت در اشتباهی. شرایط جامعه روی تربیت کودکان اثر زیادی دارد . که یکیش همین کتاب و کارتن ها و فقر و مشکلات اجتماعی و غیره. حتی روی مذهبی بودن یا نبودنشان و روی تفکرواعتقاداتشان و حتی می تواند روی هوش استعداد هم تاثیر گذار باشد. مثلا در دورانهایی از تاریخ را که بررسی کنی بر اساس تغیرات جغرافیایی قد هوش استعداد ها گرایش اقشار اندیشمند به سبک و سیاقی خاص و هر چه که فکر کنی تاثیر گذار بوده است. در مورد این نوشته هم منظور به اشخاص خاصی نبوده و نخواستم بدی یا خوبی قشری را شخصی رابگم.فقط قیاس دو دهه زمانی از لحاظ کارتن ها بوده است.
مربوط به مطلب:مفاهیم کارتن های قدیمی
امیر نقی نژاد گفته :
کلاغه به خونه ش برسه یا بین راه سقط بشه و رسیدنی تو کارش نباشه، مهم نیست. مهم قصّه ای ست که برامون نوشتن. قصّه ای با اوّل و آخر نامعلوم. قصّه ای گنگ و به هم ریخته. تو رو خدا کلاغ ملاغا رو بی خیال شین، مارو از این قصّه ی بی سروته زندگی خلاص کنین
پاسخ نگار : جالب نوشتی امیر جان.بسیار عالی. دقیقا همینه قصه بی سر و تهی که اگه همه کلاغا هم به خونشون برسن پایانی نداره
مربوط به مطلب:قصه من هم به سر رسید
مطالب پونه مقیمی
پونه مقیمی

ابر برچسب ها

روانشناسی رابطه ها   اشعار سهراب سپهری   شعرهای معاصر   عارفانه ترین جملات   عارفان بزرگ   جملات زیبا   متن های عارفانه   شعر فوق العاده زیبا   احمد شاملو   غزل معاصر   زندگی   عشق   شعر   شعرهای سپید   متن های عاشقانه   متن ترانه های قدیمی   پونه مقیمی   جملات فلسفی و عرفانی   متن ترانه های خوانندگان   غزلیات حافظ   اشعار شاهنامه   عاشقانه ترین شعرها   شعر زیبا   عاشقانه های زیبا   اشعار فروغ فرخزاد   علی نیاکوئی لنگرودی   داستان های کوتاه   روانشناسی رنگ ها   فرامرز فرحمهر   متن های پر محتوا   اشعار جدید   عارفانه های زیبا   متن ترانه های فارسی   کتاب هوای تازه   متن پر معنی جدید   شعر عاشقانه زیبا   متن زیبا برای زندگی   متن های فوق العاده زیبای ادبی   متن ترانه های داریوش   متن های خودکاوی   متن خاص و ناب   اشعار عاشقانه   تنهایی   بهترین شعرهای عاشقانه   هاوانا بیروت آبادان   دلنوشته های زیبا   طالع بینی   googoosh   روانشناسی   خودشناسی