محفل ادبی گلستان،شعر،عرفان

تبلیغات تبلیغات

نوشته های تازه

نصیحت های جالب کورت وانگات

اگر می خواستم برای آینده ی شما فقط یک نصیحت بکنم، راه مالیدن کرم ضد آفتاب را توصیه میکردم. خواص مفید آثار مفید و دراز مدت کرم ضد آفتاب توسط دانشمندان ثابت شده است،

نصیحت های جالب کورت وانگات

در حالی که سایر نصایح من هیچ پایه و اساس قابل اعتمادی جز تجربه های پر پیچ و خم شخص بنده ندارند. اینک این نصایح را خدمتتان عرض می کنم قدر نیرو و زیبایی جوانیتان را بدانید، ولی اگر هم ندانستید، مهم نیست! روزی قدر نیرو و زیبایی جوانی تان را ...خواهید دانست که طراوت آن رو به افول گذارد .

ادامه ...

سنگینی تنهایی از نبودن دیگری نیست

سنگینی تنهایی از نبودن دیگری نیست سنگینی تنهایی به‌خاطر جدایی از خود است آن‌که دلت برایش تنگ شده، خودت هستی،ما برهنه و تنها به‌دنیا می‌آییم، اما پر از حیرتیم

سنگینی تنهایی از نبودن دیگری نیست

به کودکان بنگر که چگونه شادند همیشه آماده‌اند تاچیزهای تازه را کشف کنند و پُرند از شوق زندگی‌ با بزرگ شدن،درقوانین اجتماعی و توقعات پدر و مادرمان که از قضا ما را دوست هم دارند!‌ حبس می‌شویم و آهسته آهسته خودمان را فراموش می‌کنیم،تو تنهایی و دیگری تنهاست، حالا دو تنها با هم

ادامه ...

عاشقانه ای از منیر جزایری

مرد عقیم رویاهای من ﮐﺠﺎﯼ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ ؟! ﭘﺴﺘﭽﯽ ﮐﺎﻏﺬ ﺧﻮﺍﺭ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺎﻧﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﻫﯿﭻ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﯽ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﺻﺎﺣﺒﺨﺎﻧﻪ ﺍﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﮐﻮﺩﮎ ﭼﻨﺪﻣﺎﻩ ﺭﺍ

عاشقانه ای از نیما گل محمدی

ﭘﺴﺘﭽﯽ ﮐﺎﻏﺬ ﺧﻮﺍﺭ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺎﻧﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﻫﯿﭻ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﯽ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﺻﺎﺣﺒﺨﺎﻧﻪ ﺍﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﮐﻮﺩﮎ ﭼﻨﺪﻣﺎﻩ ﺭﺍ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺭﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﻦ ﺳﺨﺖ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ آﺑﺴﺘﻦ ﯾﺎﺩ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﻡ مادری برای جنین های گره شده در پیچاپیچ روده ها دلهره ی طویل حالا می آید... نیامدنت سخت است...

ادامه ...
فروغ فرخزاد

تمام روز در آیینه گریه می کردم

بهار ، پنجره ام را

به وهم سبز درختان سپرده بود

تنم به پیلهٔ تنهاییَم نمی گنجید

و بوی تاج کاغذیَم

فضای آن قلمرو بی آفتاب را

آلوده کرده بود

نمی توانستم ، دیگر نمی توانستم

صدای کوچه ، صدای پرنده ها

صدای گم شدن توپ های ماهوتی

و هایهوی گریزان کودکان

و رقص بادکنک ها

که چون حباب های کف صابون

در انتهای ساقه ای از نخ صعود می کردند

و باد ، باد که گویی

در عمق گودترین لحظه های تیرهٔ همخوابگی نفس می زد

حصار قلعهٔ خاموش اعتماد مرا

فشار می دادند

و از شکاف های کهنه ، دلم را به نام می خواندند

تمام روز نگاه من

به چشم های زندگیَم خیره گشته بود

به آن دو چشم مضطرب ترسان

که از نگاه ثابت من می گریختند

و چون دروغگویان

به انزوای بی خطر پلکها پناه می آوردند

کدام قلّه کدام اوج ؟

مگر تمامی این راه های پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطهٔ تلاقی و پایان نمی رسند ؟

به من چه دادید ، ای واژه های ساده فریب

و اِی ریاضت اندام ها و خواهش ها ؟

اگر گلی به گیسوی خود می زدم

از این تقلب ، از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است ، فریبنده تر نبود ؟

چگونه روح بیابان مرا گرفت

و سِحر ماه ز ایمان گلّه دورم کرد !

چگونه ناتمامی ِ قلبم بزرگ شد

و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد !

چگونه ایستادم و دیدم

زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود

و گرمی تن جفتم

به انتظار پوچ تنم ره نمی برد !

کدام قلّه کدام اوج ؟

مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش

ای خانه های روشن شکاک

که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر

بر بامهای آفتابیتان تاب می خورند

مرا پناه دهید ای زنان سادهٔ کامل

که از ورای پوست ، سرانگشت های نازکتان

مسیر جنبش کیف آور جنینی را

دنبال می کند

و در شکاف گریبانتان همیشه هوا

به بوی شیر تازه می آمیزد

کدام قلّه کدام اوج ؟

مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش - ای نعل های خوشبختی -

و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ

و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی

و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها

مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی

که میل دردناک بقا بستر تصرّفتان را

به آبِ جادو

و قطره های خون ِ تازه می آراید

تمام روز تمام روز

رها شده ، رها شده ، چون لاشه ای بر آب

به سوی سهمناک ترین صخره پیش می رفتم

به سوی ژرف ترین غارهای دریایی

و گوشتخوارترین ماهیان

و مهره های نازک پشتم

از حس مرگ تیر کشیدند

نمی توانستم ، دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر می خاست

و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت ، با دلم می گفت

(نگاه کن

تو هیچ گاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی)



دسته : کتاب تولدی دیگر
برچسب ها : وهم ِ سبز : تمام روز در آیینه گریه می کردم، اشعار فروغ فرخزاد، کتاب تولدی دیگر_فروغ فرخزاد، شعر زیبا، اشعار ادبی و عاشقانه، اشعار عاشقانه، فروغ فرخزاد،
  • ارسال شده توسط: مدیریت
  • ارسال شده در تاریخ: سه شنبه 8 بهمن 1392
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
امیر گفته :
موندم همه دلشان به حال بچّه های خیابانی، گل فروش ها، فال فروش ها و ... می سوزد امّا هیچ کس کاری برای آن ها نمی کند. دلسوزی خشک و خالی، اشک های این بچّه ها را پاک نخواهد کرد. وبلاگ پرمایه ای دارید.
پاسخ نگار : حقیقتُ گفتی امیر جان حرف زدن آسونه و تنها کاریه که ماها راحت انجام می دیم مرسی
مربوط به مطلب:شعر کودک گل فروش
میثم استوار گفته :
سلام . اول چند تا غلط های املایی رو بگم بعدش ..... کارتن . کزت . ممنون اگه تصحیح کنی . فکر کردن خوبه و گفتن زیبا تر ولی حرفی رو که بزنی و عمل نکنی . شعار میشه و این حرف زدن ها جالب نیست . از خودت شروع کن ببین تو چیکار کردی ؟ خودم رو میگم ی گوشه نشستم و کاری ندارم به هیچی ولی تو که حرف میزنی . مسیول هستی که انجام بدی ..... . بچه ها همه در یک تاریخ و زمان هستند و هیچ تفاوتی ندارند این ما هستیم که همه را تقسیم می کنیم .
پاسخ آناهیتا مقیمیان : سلام از غلط املایی هات ممنون بله هر کسی حرفی می زنه باید بهش عمل کنه . از اینکه گفتی بچه ها در یک تاریخ و زمان هستند منظورتُ نفهمیدم.خودتونو می گین یا کودکان مثلا دهه 70 یا 80 اگر فکرمی کنی کودکان مثل هم هستند که سخت در اشتباهی. شرایط جامعه روی تربیت کودکان اثر زیادی دارد . که یکیش همین کتاب و کارتن ها و فقر و مشکلات اجتماعی و غیره. حتی روی مذهبی بودن یا نبودنشان و روی تفکرواعتقاداتشان و حتی می تواند روی هوش استعداد هم تاثیر گذار باشد. مثلا در دورانهایی از تاریخ را که بررسی کنی بر اساس تغیرات جغرافیایی قد هوش استعداد ها گرایش اقشار اندیشمند به سبک و سیاقی خاص و هر چه که فکر کنی تاثیر گذار بوده است. در مورد این نوشته هم منظور به اشخاص خاصی نبوده و نخواستم بدی یا خوبی قشری را شخصی رابگم.فقط قیاس دو دهه زمانی از لحاظ کارتن ها بوده است.
مربوط به مطلب:مفاهیم کارتن های قدیمی
امیر نقی نژاد گفته :
کلاغه به خونه ش برسه یا بین راه سقط بشه و رسیدنی تو کارش نباشه، مهم نیست. مهم قصّه ای ست که برامون نوشتن. قصّه ای با اوّل و آخر نامعلوم. قصّه ای گنگ و به هم ریخته. تو رو خدا کلاغ ملاغا رو بی خیال شین، مارو از این قصّه ی بی سروته زندگی خلاص کنین
پاسخ نگار : جالب نوشتی امیر جان.بسیار عالی. دقیقا همینه قصه بی سر و تهی که اگه همه کلاغا هم به خونشون برسن پایانی نداره
مربوط به مطلب:قصه من هم به سر رسید
تبلیغات
تبلیغات
محفل ادبی گلستان

پشتیبانی