تبلیغات
محفل ادبی گلستان|ادبیات و روانشناسی - تاریخچه ی کوتاهی از کتاب دائو چینگ

محفل ادبی گلستان|ادبیات و روانشناسی

ادبیات روانشناسی

نوشته های تازه

تنهایی دره یا قله ، فرامرز فرحمهر

من تنهاتر از آن بودم که تنهایی را حس کنم، تنهایی مانند شبحی همراهم بود، گاهی با شیطنت های کودکانه به شانه ام می زد و پشت درخت های انار پنهان می شد! و گاهی کفش هایم را هم پنهان می کرد تا از خانه بیرون نروم و کنارش

تنهایی ، فرامرز فرحمهر

بمانم ، من تنهاتر از آن بودم که تنهایی را درک کنم! به مرغ هایم غذا می دادم، با سگ هایم حرف می زدم و گربه هایم را به آغوش می کشیدم، با توپ پلاستیکی دولایه ام، به دیوار شوت می زدم و با چرخم، تمام سر پایینی های محل را، طی می کردم و می خوردم زمین، پوست پاهایم می رفت تنهایی بغلم

ادامه ...
گفتگو با آدمی درونی ، پونه مقیمی

اگر میتوانستم تو را از غمها دور نگه میداشتم و کاری میکردم که هیچگاه اشک از چشمانت سرازیر نشود مگر برای خنده های بدون وقفه، اگر میتوانستم تو را از سختی ها دور نگه میداشتم و دنیا را همیشه به کامت میگرداندم ، اگر میتوانستم کاری میکردم

اگر میتوانستم ، پونه مقیمی

که هیچگاه ناامید نشوی، اگر میتوانیتم خیلی کارها برایت میکردم، اما نمیتوانم. من نمیتوانم دنیا و قوانین دنیا را تغییر دهم، نمیتوانم کاری کنم که پیر نشوی، که طرد نشوی، که اشتباه نکنی که آسیب نبینی! من هیچگاه نمیتوانم، شبیه یک احمق با تو برخورد کنم و به تو بگویم همه چیز درست میشود من نمیتوانم

ادامه ...
جنگ یا پذیرش، خودتان انتخاب کنید

ما به دنیا نیامده ایم که با آدم ها در رابطه هایمان بجنگیم، ما به دنیا آمده ایم که آدم ها را با تمام نقض هایشان بپذیریم! دنیا محل جنگ نیست، محل پذیرش است! پذیرش تفاوت ها و نقص ها! و گاهی این پذیرش انقدر سخت میشود که بسیاری از آدم

جنگ یا پذیرش

ها ترجیح میدهند بجنگند، تا مجبور به تحمل پذیرش نشوند. به هر حال در بسیاری از ما خشمگین بودن راحت ترین راه حل است، چون در خشم خیلی لازم نیست چیزی را بپذیریم و در حمله کردن خیلی لازم نیست منطقی به نظر برسیم ، تکرار میکنم، چون در خشم خیلی لازم نیست چیزی را بپذیریم

ادامه ...


تاریخچه کوتاهی از کتاب دائو دِه چینگ Tao Te Ching
دائودچینگ یا تائوته چینگ یکی از کتابهای کهن حکمت چین است ، كتاب به خط چینی تصویری نوشته شده است و هیچ نسخه اصلی وجود ندارد و هرچه داریم رونوشتی از رونوشت‌هاست.
كتاب از هشتاد و یك سوترا تشكیل شده است ، سوترا به معنای رشته ای از افكار پیوسته در قالبی شعر گونه است.
این باور نیز وجود دارد كه پیوستگی این سوتراها در طول زمان عوض شده و به گونه ای دیگر به غیر از ترتیب اولیه قرار داده شده است.
زبان كتاب متعلق به بیست و پنج قرن قبل است كه با زبان كنونی چینی فاصله دارد و طبعاً این مجموعه عوامل باعث شده است كه كتاب دارای تفسیرها و ترجمه های گوناگون باشد و بیش از شصت ترجمه كتاب به زبان انگلیسی وجود دارد.
افسانه ها می گویند كه دائو دِه چینگ توسط لائوتسو نوشته شده است ، لائوتسو به معنای خردمند‏‏، پرستیدنی، فرزانه، معلم، كودك و پیر قابل ترجمه است .
افسانه های زندگی لائوتسو كم و بیش آشنا هستند ؛ پدر او ستاره دنباله دار است و مادرش زنی كه او را شصت و دو سال در رحم خود نگاه داشت و می گویند وقتی كه به دنیا آمد موهای او سفید بود ، او كتابدار سلطنتی در لویانگ از استان هوتان بود.
میگویند كه وقتی او  نود ساله بود، كار خود را به عنوان كتابدار سلطنتی رها كرد و سوار بر بوفالوی آبی به سوی ماوراء مرزهای تمدن زمانه خود و به سوی صحرا راند.
وقتی‌كه به دروازه های دیوار بزرگ زمان خود رسید، مردی به نام ین هسی Yin Hsi نگهبانی كه در رویای خود آمدن قدیسی را دیده بود، او را شناخت و قبل از خارج شدن از قلعه ین هسی جلوی او را گرفت و از او خواست كه حكمت خود را برای نسل های آینده بنویسد.
نتیجه این نوشتار‏ دائو دِه چینگ است ، این یك اسطوره است، اما تعریف دقیقی است از آنچه كه تعالیم عالی اتفاق می‌افتد؛ آن كسی كه میداند صحبت نمیكند اما استفاده از كلمات نیز برای او مشكلی نیست و تنها وقتی كه كسی میپرسد او پاسخ میدهد

معنی مختصر دائو دِه چینگ
دائو در كلمات قابل بیان نمیباشد و سعی در بیان دائو  ، توهین به دائو و توهین به هوشمندی انسان است.
دائو قابل درك و تجربه است و آنهایی كه به دائو، به هستی و زندگی كه غیر قابل جدا كردن از اوست اهمیت میدهند، میتوانند او را عمیقاً درك و تجربه كنند.
دِه به كلمات مختلفی ترجمه شده است مانند: رفتار و كردار صحیح، تمامیت، كمال، فضیلت، شخصیت، عقل، منطق، هوش و... .
هرچه كه آن را ترجمه كنیم بالاترین دستیابی بشری است و همچنان لغتی است كه از ترجمه گریزان است.
چینگ نیز به معنای كتاب است و دائو دِه چینگ به معنای كتاب دائو و چگونگی بدست آوردن آن و یا كتاب دائو و فضیلت‌هایش است.
در دائو دچینگ درس ها یا سوتراهای مختلفی وجود دارد ، این سوتراها گنجینه های بزرگی از جهان بینی و شناخت دائو هستند

معنی کامل دائو دِه چینگ
مفهوم دائو : نماد دائو در فرهنگ چینی نماد همه آرمان‌های انسانی است و تمامی مكاتب چینی به توضیح دائو میپردازند.
دائو در لغت به معنی راه و جاده است ، دائو در معانی قدیمی به معنای تعقیب و شكار، یا پیروی از راهبر نیز میباشد.
مفهوم دائو اندیشه مسلط بر تمام فلسفه چینی است و در ادراك جهان نكته‌ای بنیادی است ، در این فلسفه اصل براین است كه بنیاد انسان و جهان یك چیز است و همه چیز به هم وابسته‌اند.
آسمان، زمین و انسان سه سطح اصلی و موازی در این اندیشه‌ و همیشه باهم هستند.
زمین مربع است، آسمان بامی است نهاده بر چهار ستون، خورشید و ماه و سیارات بر مسیرهای خود میگردند و آن را مسیر یا راه آسمان، دائو آسمان میخوانند.
راه زمین و راه انسان نیز به راه آسمان وابسته است و وقفه در یك مسیر، وقفه در مسیرهای دیگر است.
تمامی پدیده ها در مقولات معینی مشاركت دارند و همبستگی آنها با نماد اعداد بیان میشود
پنج عنصر آب آتش، چوب، فلز، خاك، پنج نقطه قطب نما (چهار به اضافه مركز)، پنج فصل (وسط سال هم جداگانه به حساب می آید)، پنج سیاره، پنج رنگ، پنج طعم، پنج نت موسیقی، پنج روده، پنج خاقان افسانه‌ای و مانند این ها ...
تاثیرات یك سطح در سطح دیگر همان دِه است ، اگر چیزها صاف و طبیعی باشند حالت كمال مطلوب ایجاد میشود كه در آن صورت دِه در هر جزئی از این كل به كمال میرسد و این كمال از طریق رشدی خودانگیخته است.
در راه بودن یعنی همواره دگرگون شدن، بودن و نبودن، هستی و نیستی، شكفتن و پژمردن، زندگی و مرگ، در تغییری كه هرگز پایان نمی‌پذیرد یكدیگر را دنبال میكنند ، به عبارت دیگر یك چیز هست كه پاینده و بی تغییر است و آن همان تغییر و دگرگون شدن است.
همه چیز بالقوه در " راه" است ، كاملاً خود بخود تحول می یابد، نه كوششی در كار است و نه قصدی.
بنابراین همه چیزهایی كه میشكفند و كامل میشوند باید در مسیر مقرری از میان بروند از این رو در چیزهایی كه ناتوان و تهی پیداست، بالقوگی و توان بیشتری هست تا در چیزی كه قوی، پر و سرافراز است در نتیجه ناتوان بر توانا غلبه میكند و نرم بر سخت.
گفته‌ای وجود دارد كه میگوید : اگر ما دائو را به چشم چیز مفیدی نگاه كنیم، فقط در پی فایده‌ایم و اگر دائو را آرزو بدانیم فقط در پی ارضائیم.
اگر دائو را قانون بدانیم صرفاً در پی یافتن یك معنی هستیم و اگر دائو را نیرو بدانیم در پی آسایشیم ، اگر دائو را لفظ بدانیم فقط جدل میشویم.
اگر دائو را علت بدانیم صرفاً در پی یافتن علت و معلولیم و اینها همه جلوه های مختلف و یك جنبه خاص از دائو است ، اینها ما را به شناخت ناپذیری دائو میرساند.

می توان گفت كه دائو این ها نیست: دائو چیزی نیست ؛ دائو ارتعاش نیست ؛ قابل تقسیم نیست ؛ تغییر پذیر نیست ؛ بی جفت است و در خود كامل .
می توان گفت كه دائو دارای این ویژگیهاست: یكی است ؛ وحدانیت است ؛ قبل از هرچیز دیگری است ؛ برای همه چیزها چون قانون است ؛ چگونگی همه چیزهاست .
آفرینش دائو نیز از طریق انجام دادن نیست بلكه از طریق بی عملی است و آفرینش دائو از طریق خود انگیختگی است.
مفهوم ده : یكی از تفاوت‌های مهمی كه عرفان چینی را از عرفان هندی جدا میكند، نحوه نگرش به قدرت‌ها و فضیلت‌های جادویی و عارفانه‌ای است كه ناشی از تمرینات یوگا بدست می‌آید.
در هند، یوگی‌ها توانائی‌هائی در اثر تمرینات یوگا بدست می آورده‌اند ، این تواناییهای هشتگانه  را Siddhi یا همان قدرت‌ها مینامند.

این قدرت‌های جادویی عبارتند از : کوچک شدن ؛ بزرگ شدن ، پرواز کردن ؛ بسط پیدا کردن ؛ ازادی اراده ؛ سروری بر همه مخلوقات ؛ قدرت خلق کردن ؛ قدرت رسیدن به هر آرزویی .

اگر چه فرهنگ هندو پر از افسانه‌هایی است كه به دور اینگونه قدرت‌ها داستان پردازی شده است ولی در سنت‌های عرفانی اصیل هندو، از رهروان خواسته میشود تا تمام علائق به چنین قدرت‌هایی را رها كنند زیرا اینها خود مانع و دام راه هستند.
در مقابل در چین، علاقه اصلی فرهنگ چینی به یافتن این قدرت‌ها بوده است و عارف چینی در درون و بیرون با قدرت‌هایی آشنا میشود كه آنها را دهِ مینامد.
دهِ یعنی قدرت‌های بالقوه، فضیلت، و توانایی. بنابراین می‌توان دائو دهِ را به قدرت‌های بالقوه راه نیز ترجمه كرد.
در تفكر دائوئیست ها این اندیشه به چشم میخورد كه تعمق در دائو و همراهی با دائو، قدرت‌های را در فرد ایجاد میكند و برای افرادی كه در تعمق دائو نیستند این توانائیها حتی قابل تصور نیز نیست.
بطور كلی باید گفت كه در فرهنگ چینی ها قدرت اصلی به انسان داده شده و مركز قدرتی كه هستی را شكل می‌دهد خود انسان است.
دائوئیست ها طریق مراقبه، نشستن با ذهن خالی، بازگشت به حالت پو و در اعماق فراتر از كلمات نام و شكل ، روش دائوئیست ها بوده است و روش عمل آنها بی عملی و روش تدریس آنها بیان از طریق تضادها است.

معنی پو  Pu
پو Pu : یعنی كنده نتراشیده ، در تعریف پو یك دائوئیست سعی نمیكند كه خیلی بگوید، زیرا كه تلاش زیاد برای تعریف این اصل، آن را تبدیل به یك ایده ذهنی و فكر می كند.
پو چه معنایی می دهد؟ پو سادگی در همه چیزها است ؛ Pu همان چیزها، در حالت ساده و طبیعی است، این اصل نه فقط در مورد چیزها، بلكه در مورد انسان‌ها نیز صادق است.
منظور آن است كه چیزها در سادگی طبیعی و ذاتی‌شان دارای توانایی طبیعی هستند و در صورتی‌كه سادگی طبیعی آنها از بین برود به سرعت توانایی وجودشان از دست می رود.
مهم نیست كه پو چگونه به نظر دیگران آید، بخصوص به نظر كسانی كه به سادگی تحت تاثیر ظواهر قرار میگیرند اما پو قادر است بسیاری كارها را انجام دهد چونكه ذهن او ساده است.
ذهن ساده به معنای احمق بودن نیست بلكه ایده‌ال دائوئیست‌ها از ذهن ساده، ذهنی آرام، ساكن و انعكاس كننده به مانند آینه است همانند كنده نتراشیده.
ذهن ساده دیدن واقعیت‌ها است، آنچنان كه واقعیت هست ، وقتیكه ذهن از پیچیدگی خودخواهی، پیچیدگی خودستایی و میل به قدرت‌هایی جادویی آزاد می شود، دیر یا زود به حالت كودكانه‌ای بازمیگردد كه راز عمیقی را میداند ، راز اینكه زندگی پر از شادی است.
ناشی از حالت ذهن ساده پو توانایی لذت بردن از سكوت و طبیعت و سادگی می‌آید، همراه با توانایی اینكه به طور خود انگیخته‌ای كارهایی را انجام داد كه به نظر دیگران ناممكن است.
در مقابل ساده بودن، ذهن‌هایی هستند كه دانستگی را برای هوشمندی و محاسبه میخواهند كه هوشمند به‌نظر بیایند.
ذهن‌هایی وجود دارند كه دانستگی را برای تفسیر، عیب جوی و شكایت می خواهند.
كسانی میترسند و تامل میكنند و وسواس به خرج میدهند و گروهی با دانستگی عقاید و ایده‌آل‌های مجرد و ذهنی می آفرینند، كه بنظر حكیم و عاقل بیایند و هریك از این روش‌ها آدمی را از شادی و حكمت باز می دارد و پو فقط هست و این راز حكمت دائو ئیست هاست.

عمل بی عملی
سادگی در عمل یا پو در عمل در دائوئیسم به عنوان wu wei شناخته میشود.
wu wei به معنای بدون عمل‌كاری‌كردن و به طور دقیق تر یعنی دخالت نكردن، نجنگیدن، یا اصرار خودخواهانه عمل نكردن در مخالفت با طبیعت ذاتی چیزها است.
واژه «وو وی» از دو جزء ساخته شده است، یكی wu كه حرف نفی است و دیگری wei كه در لغت به معانی انجام دادن، كاری كردن، عمل كردن، فعل یا قصد و نیت، ساختن، سبب شدن، مفید بودن، محق بودن، اداره كردن، ملاحظه كردن، وابسته بودن، به كار رفته است.
كنش و عمل، هنگامی نفی میشود كه در تقابل با این اصل قرار گیرد كه انسان باید «بدون تكیه بر كار تمام شده و بدون تلاش» عمل كند.
همین كه كوشش و كنش انسان طرحی را با این قصد و نیت دنبال كند كه نتیجه‌ای را پدید آورد، او تا حدی سیر طبیعی چیزها را دیگرگون میكند یا به عبارت دیگر در آن دخل و تصرفی كند، عملش فقط یك دخالت یا دستكاری در نظم چیزها و كارها نیست، بلكه در رقابت با كردارها و افعال خاص دائو صورت گرفته است.
این شیوه كنش یا فعل با قصد و نیت با واژه وِی بیان میشود و این كاری است ساخته و پرداخته انسان كه مقصود از آن خشنودی خود یا ارضای نفس است.
پس، وی دلالت به وجهی از كنش و عمل دارد كه دیگر همزاه با قوانین طبیعت نیست و دارای خصوصیات زیر است : واداشتن طبیعت به حركتی خلاف خود ؛ بهم ریختن نظم طبیعت ؛ قصد نشاندن مهر و اثر انسان بر طبیعت.
بی‌كنشی، یا بی‌عملی فقط به صورت پادزهر نمودار نمیشود، بلكه گرایشی است كه با نظم كلی عالم همراهی دارد و حالتی از دل است كه انسان را به اثرات سودمند دائو بینا میكند.
بی كنشی"وو - وی" راه هماهنگ با طبیعت است و كارائی بی‌عملی، به مانند روانی آب جاری به دور و روی صخره‌ها و سنگ‌هایی است كه در مسیر خود با آنها روبرو می شود.
در مقابل، عملكرد مكانیكی و معمولی در خط راست است كه ما آدم‌ها معمولا فكر و عمل میكنیم بلكه روشی كه ناشی از حساسیت درونی و هماهنگ با ریتم‌های طبیعی است.


برای مثال از نوشته های چوانگ تسو استفاده می كنیم
در سرزمین گرجه ازلو، آبشار بزرگ چند صد متری است كه قطرات ریز ناشی از ریزش آن تا شعاع چندین كیلومتری هوا را پر می‌كنند.
در آب‌های زیر آبشار نیز هیچ موجود زنده‌ای به چشم نمی‌خورد ، روزی كنفسیوس در لبه آبشار ایستاده بود و پیرمردی را دید كه از بالای آبشار به پائین و درون گرداب‌ها پرت شد.
كنفسیوس به همراه شاگردانش در كناره های آب دویدند كه شاید قربانی را نجات دهند، اما وقتیكه به كناره رسیدند، پیرمرد آواز خوانی را دیدند كه از كناره آب بیرون آمد.
كنفسیوس به سوی او رفت و گفت كه تو باید یك روح باشی كه توانستی در چنین اتفاقی زنده بمانی، اما بنظر یك انسان می‌آیی ؛ به من بگو تو چه قدرتی داری؟
پیرمرد در پاسخ گفت: چیز خاصی نیست، وقتی خیلی جوان بودم یادگرفتم و از آن پس آن را تمرین كرده‌ام و اكنون همیشه مطمئنم كه موفقیت آمیز است ، من با آب پائین می روم و وقتی ‌كه آب بالا می‌آید با آن بالا می‌آیم ، من آب را دنبال میكنم و خود را فراموش میكنم ، من زنده میمانم چون در مقابل قدرت برتر آب تلاش نمیكنم.

مثال دیگری از بی عملی : فرض كنید كه در مقابل شما مجموعه‌ای از قطعات به شكل‌های مربع و دایره وجود دارد كه باید آن ها را در سوراخ‌هایی به شكل‌های مربع ودایره بگذاریم.
اگر ذهن ساده عمل كند، در اصل بی كنشی او قطعات مربع را در سوراخهای مربع و قطعات دایره را در سوراخهای دایره میگذارد، بدون تلاش، تاكید و اصرار فقط بطور طبیعی.
در مقابل ذهن پیچیده و خودخواه سعی میكند كه قطعات مربع را در سوراخهای دایره‌ای بگذارد و دایره را در مربع چون دلش میخواهد كه آن انجام شود كه فكر میكند باید بشود.
ذهن پیچیده و زیرك سعی می‌كند كه راهی و ترفندی بیابد كه قطعات مربع در سوراخهای دایره‌ای جابگیرند.
ذهن پیچیده و اسیر دانستگی سعی می‌كند دریابد كه چرا قطعات دایره در سوراخهای دایره جامی‌گیرند اما در سوراخ‌های مربع جا نمیگیرند اما ذهن ساده سعی نمی كند، فكر نمیكند فقط انجام میدهد و شاید بنظر آید كه كار مهمی انجام نشده است اما كارها انجام می شوند".
وقتی كسی به سختی سعی میكند، در عمل، كار نمیكند ، سعی كنید كه با عضلات گرفته كاری انجام دهید و سپس همان كار را با عضلات رها شده و آرام انجام دهید، نتیجه بسیار متفاوت است.
به همین ترتیب انجام كارها با ذهنی كه گرفته و نگران و هیجان زده است به نتیجه نمیرسد ، با اجازه دكارت باید گفت كه: "من فكر میكنم، پس گیجم. "
ذهن پریشان، هرچقدر هم كه باهوش باشد، چون نگران و هیجان زده است نمیتواند در لحظه حضور داشته باشد اما در عمل بی عملی، ذهن ساده حضور كامل در اینجا و این لحظه دارد.
در عمل بی عملی اصرار و عجله‌ای در انجام كارها وجود ندارد، حتی قصدی نیز وجود ندارد، بلكه فرد اجازه میدهد كه روال ها، مسیر حركت خود را بپیمایند.
عمل بی عملی، رها كردن زنجیره واكنش‌های درونی در تجربه هستی است و به عبارت دیگر، به جای اینكه هر كنشی باعث واكنشی كه باعث واكنش دیگری شود، شخص به تجربه هستی بیرونی و درونی بدون قضاوت، تعبیر و توجیه و تفسیر میپردازد ؛ در چنین تجربه‌ای هستی مطابق پیش آمدها تجربه میشود نه مطابق ذهنیات .

عمل بی عملی دارای این ویژگی هاست :
در لحظه است، غیر شرطی است، از عادت نمی‌آید و كامل شونده است ، در عمل بی عملی پاسخ ها، بدون تلاش مناسب هستند ، پاسخ ها بر اساس احساس هماهنگی با قصد همه هستی است بدون اینكه تلاشی برای همسویی با قصدی در هستی باشد.
فرد حتی لحظه‌ای به درست و غلط نمی‌اندیشد و هیچگاه تصمیمی نمیگیرد ، تصمیم‌ها خودبخود آشكار میشوند ، در عمل بی عملی رفتار بدون تعلق خاطر و به شكل كاملا طبیعی و در لحظه است و تعلق خاطر و باوری وجود ندارد.

چوانگ تسو در یادداشت‌های خود می نویسد : روزی كسی به او میگوید من درخت بزرگی دارم كه نجارها نمی‌توانند آن را به الوار تبدیل كنند ، شاخه ها و تنه اش پر پیچ و خم و كج و پر از گره و فرو رفتگی است و هیچ نجاری به او نگاه نمی‌كند.
تعالیم تو هم همین گونه‌اند، بی استفاده و بی ارزش ، بنابراین، هیچ كس به آنها اهمیت نمیدهد.
چوانگ تسو در پاسخ میگوید: همانطور كه میدانی، گربه بسیار در شكار ماهر است ، جمع میشود و سپس به هرسویی و به دنبال هرچه كه هست میجهد اما وقتیكه توجه او به شكار متمركز است به سادگی با توری قابل شكار است.
از سوی دیگر یك گاو نر به سادگی اسیر و گرفتار نمیشود ، او به مانند سنگی می‌ایستد و یا به مانند ابری در آسمان اما با وجود همه قدرتش، نمیتواند حتی یك موش بگیرد.
تو شكایت میكنی كه درخت تو ارزش الوار شدن ندارد اما تو میتوانی از سایه‌ای كه میگسترد استفاده كنی و در زیر آن استراحت كنی و او را بنگری و شخصیت و ظاهرش را تحسین كنی و از آنجائی كه جانش توسط تبر در خطر نیست، چه چیزی میتواند او را تهدید كند؟
او برای تو بی استفاده است زیرا كه تو میخواهی او را تبدیل به چیز دیگری كنی و او را برای آنچه كه هست استفاده نمیكنی.
به عبارت دیگر هرچیزی، مكان و عملكرد خود را دارد و بسیاری از مردم در كار اشتباه، ازدواج اشتباه و خانه اشتباه گیر كرده‌اند اما وقتی شما طبیعت درونی خود را محترم میشمرید، میدانید كه به كجا متعلق هستید.
غذای یك شخص میتواند برای دیگری سم باشد و چیزی كه برای كسی میتواند با شكوه و هیجان انگیز باشد برای دیگری دام و تله است.

از چوانگ تسو در جایی دیگر نقل شده : وقتیكه در كناره رودخانه (پو) نشسته بود، فرستادگان دربار به او نزدیك شده و به او مقامی را در دربار پیشنهاد میكنند.
چوانگ تسو در پاسخ می‌گوید: شنیده‌ام پادشاه جواهر مقدسی دارد كه در ابریشم پیچیده شده و در جعبه‌ای نگهداری میشود ، حال اگر این جواهر انتخاب داشت، كجا را انتخاب میكرد؟ اقامت در گل و لای پرجوش و خروش زندگی یا اقامت در قصر و جعبه‌ بی جنب و جوش؟
فرستادگان پاسخ میدهند: البته كه اقامت در گل و چوانگ تسو می گوید: من نیز گل را ترجیح میدهم ، خداحافظ !
از سوی دیگر ذهن ساده یعنی "پو " میداند كه دارای محدودیت است و آن محدودیت‌ها را میداند بنابراین عملكرد او با توجه به محدودیت‌هایش است.
اگر شما به محدودیت‌های خود واقف باشید میدانید كه چه بکنید و چه نكنید ، میگویند كه عاقل محدودیت‌هایش را میداند و احمق آنها را نمیداند.

جمله‌ای در پزشكی چینی است كه می گوید : یك مریضی و عمر دراز، هیچ مریضی و عمر كوتاه ، یعنی كسی كه میداند چه مریضی و عیبی دارد از خودش مواظبت میكند و به همین دلیل عمر او احتمالاً طولانی است، اما كسی كه خود را كاملاً سالم میداند و از خود مواظبت نمیكند و محدودیت‌ها و نقاط ضعف خود را نمیداند، احتمالا ًكوتاهتر عمر می كند.
وقتی شما محدودیت‌های خود را میفهمید و با آنها روبرو میشوید، با آنها كار میكنید اما وقتی محدودیت‌های خود را نمی بینید آنها مقابل شما هستند و برخلاف شما عمل میكنند اما اگر از آنها غفلت نكنید محدودیت‌های شما میتوانند توانایی های شما شوند.
آخرین نكته مهم در اصل ذهن ساده ؛ چرا مرغ‌ها مثل مرغ رفتار می‌كنند و آدم‌ها مثل آدم‌ها و سگ‌ها مثل سگ‌ها؟ شما نمی‌دانید و من هم نمی‌دانم و هیچكس دیگر نیز نمیداند.
دانشمندان دوست دارند كه با ادا و اطوار هوشمندانه و اسم گذاری‌های پیچیده به این سوالات جواب دهند ودر جواب شما میگویند ژنها، غرایز یا DNA و اینها اسامی دیگری هستند برای گفتن اینكه نمیدانم.
مهمترین چیز آن است كه ما واقعاً احتیاجی نداریم كه بدانیم.
ما احتیاجی به تقلید از دانشگرایی نداریم كه سوالات بی پایان مطرح میكند ، ما احتیاج به تقلید از فیلسوفان انتزاعی نداریم كه سوالات و جواب‌های بی‌معنا می‌سازند.
آنچه كه ما باید تشخیص بدهیم طبیعت درونی ماست و كاركردن با چیزها و وقایع آنچنان كه هستند و وقتیكه این كار را نمیكنیم خود را به زحمت می اندازیم.
این نكته از سخنان جوانگ زه آمده و روشن میکند که سقوط انسان از حالت فضیلت كامل این گونه تحلیل و تفسیر میشود:
"این ناشی از خطای بزرگانی است كه به دانش علاقمندند ، وقتی بزرگان به راستی دانش را دوست بدارند اما «دائو» نداشته باشند، آنگاه جهان در آشفتگی بزرگ است.
چگونه بدانم كه چنین است؟ علم به ساختن كمان، دام‌های دستی، چوب‌های نوك تیز و اختراعات زیركانه و كارهای بزرگ می‌پردازد، اما پرندگان را به آشفتگی دچار میكند.
مهارت در دانستن ترفندهای زیركانه و بیش از پیش آسب رسان و دانستن بحث های دو پهلو درباره سخت و سفید و در سعی به رها شدن از پلیدی و توافق میان اختلافات، كاری بزرگ است اما عامه مردم از این كارها پریشان میشوند.
به این دلیل است كه مدام آشفتگی بزرگی در جهان هست و خطای آن در علاقمندی به دانش است.
این از آن رو اتفاق می‌افتد كه همه انسان ها میدانند باید در پی چیزی بگردند كه نمیدانند و نمیدانند باید در پی چیزی بگردند كه میدانند.
آنان همه می دانند ، چیزی را كه زیركانه و كارا نیست محكوم میكنند، اما نمیدانند باید چیزی را كه زیركانه و كاراست محكوم كنند و این است چیزی كه موجب آشفتگی بزرگ میشود.
این گرایش نادرست دل به مانند تاریك شدن خورشید و ماه و انحراف از ذات درخشان زمین و پایان دادن به توالی چهار فصل است و ناشی از تضاد با نظم طبیعی چیزها و تلویحاً انحراف از سرشت خود و گم كردن آن است.

یک روایت جالب درباره مرگ
داستانی از چوانگ تسو نقل میشود كه چون همسر او مرد، استاد منطقی به نام هوی تسو برای شركت در مراسم ترحیم به دیدار او می‌آید.
او چوانگ تسو را نشسته برزمین و مشغول آواز خواندن و ضرب گرفتن برروی كاسه‌ای واژگون بر پاهایش می‌بیند و با تعجب میگوید: "او زن تو بود، با تو زندگی كرد، مادر فرزندانت بود و با تو پیر شد ، اكنون كه برای او سوگواری نمیکنی به حد كافی بد است ، اما چگونه میتوانی به خود اجازه دهی كه دوستانت تو را در حال شادی و آواز ببینند این بسیار زیاده روی است!
چوانگ تسو پاسخ داد: تو درباره من بد قضاوت میكنی ، آنگاه كه او مرد، من بسیار ناراحت شدم آنچنان كه برای هركسی اتفاق می‌افتد اما بعد مشغول به تعمق شدم در آنچه كه اتفاق افتاده است، به خودم گفتم كه مرگ سرنوشت عجیبی نیست.
مگر نه‌ این است كه در آغاز، ما نه تنها زنده نبودیم، بلكه فرم هم نداشتیم و نه فقط فرم نداشتیم بلكه روح هم نداشتیم.
ما با همه هستی مثل یك جرم غیر قابل تفكیك مخلوط بودیم و بعد زمانی آمد كه روح از این جرم مادی تكامل یافت و از روح شكل و فرم تكامل یافت و از شكل و فرم، زندگی و اكنون زندگی به نوبه خود به مرگ تكامل یافته است.
فقط طبیعت نیست كه فصل‌های خود را دارد ؛ وجود انسان نیز دارای روال بهار، پائیز، تابستان و زمستان است و اگر كسی خسته باشد و برای استراحت به جایی برود تا استراحت كند، ما او را با فریاد دنبال نمیكنیم.
كسی كه من او كه از دست داده‌ام در اعماق اتاق درونی به خواب رفته است و ایجاد سر و صدا برای او و مزاحمت برای اینكه او به استراحت رفته است نشان خواهد داد كه من هیچ چیزی از اصول هستی نمیدانم.
در این دیدگاه، اگر قوانین طبیعی هستی را برای ساختن یا نابود كردنش زیر سوال ببریم و یا زندگی را در نقشی بگذرانیم كه بیهوده است، کفر گفته ایم و علاوه بر آن به آرامش طبیعی روحمان نیز آسیب می رسانیم.


مراقبه و مدیتیشن
  • ارسال شده توسط: مدیریت
  • ارسال شده در تاریخ: جمعه 10 خرداد 1392
دسته: شناخت+و+مراقبه

برچسب ها: مراقبه و مدیتیشن,
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
قوانین ازسال نظر
در زمینه‌ی انتشار نظرات ، رعایت چند مورد ضروری است:
1 - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
2 - مدیریت مجاز است نظرات تبلیغاتی را بدون ذکر دلیل حذف نماید .
3 - نظرات حاوی درخواست تبادل لینک و بنر و سوالات شخصی پاسخ داده نمی شود .
4 - نظرات حاوی مطالب کذب ، توهین یا بی‌ احترامی منتشر نمی شود .
5 - نظرات پس از تأیید مدیر کل منتشر می‌شود.
6 - مسئولیت آثار منتشر شده با مولفان می باشد اگر با پستی مخالف بودید با ما بحث نکنید.
امیر گفته :
موندم همه دلشان به حال بچّه های خیابانی، گل فروش ها، فال فروش ها و ... می سوزد امّا هیچ کس کاری برای آن ها نمی کند. دلسوزی خشک و خالی، اشک های این بچّه ها را پاک نخواهد کرد. وبلاگ پرمایه ای دارید.
پاسخ نگار : حقیقتُ گفتی امیر جان حرف زدن آسونه و تنها کاریه که ماها راحت انجام می دیم مرسی
مربوط به مطلب:شعر کودک گل فروش
میثم استوار گفته :
سلام . اول چند تا غلط های املایی رو بگم بعدش ..... کارتن . کزت . ممنون اگه تصحیح کنی . فکر کردن خوبه و گفتن زیبا تر ولی حرفی رو که بزنی و عمل نکنی . شعار میشه و این حرف زدن ها جالب نیست . از خودت شروع کن ببین تو چیکار کردی ؟ خودم رو میگم ی گوشه نشستم و کاری ندارم به هیچی ولی تو که حرف میزنی . مسیول هستی که انجام بدی ..... . بچه ها همه در یک تاریخ و زمان هستند و هیچ تفاوتی ندارند این ما هستیم که همه را تقسیم می کنیم .
پاسخ آناهیتا مقیمیان : سلام از غلط املایی هات ممنون بله هر کسی حرفی می زنه باید بهش عمل کنه . از اینکه گفتی بچه ها در یک تاریخ و زمان هستند منظورتُ نفهمیدم.خودتونو می گین یا کودکان مثلا دهه 70 یا 80 اگر فکرمی کنی کودکان مثل هم هستند که سخت در اشتباهی. شرایط جامعه روی تربیت کودکان اثر زیادی دارد . که یکیش همین کتاب و کارتن ها و فقر و مشکلات اجتماعی و غیره. حتی روی مذهبی بودن یا نبودنشان و روی تفکرواعتقاداتشان و حتی می تواند روی هوش استعداد هم تاثیر گذار باشد. مثلا در دورانهایی از تاریخ را که بررسی کنی بر اساس تغیرات جغرافیایی قد هوش استعداد ها گرایش اقشار اندیشمند به سبک و سیاقی خاص و هر چه که فکر کنی تاثیر گذار بوده است. در مورد این نوشته هم منظور به اشخاص خاصی نبوده و نخواستم بدی یا خوبی قشری را شخصی رابگم.فقط قیاس دو دهه زمانی از لحاظ کارتن ها بوده است.
مربوط به مطلب:مفاهیم کارتن های قدیمی
امیر نقی نژاد گفته :
کلاغه به خونه ش برسه یا بین راه سقط بشه و رسیدنی تو کارش نباشه، مهم نیست. مهم قصّه ای ست که برامون نوشتن. قصّه ای با اوّل و آخر نامعلوم. قصّه ای گنگ و به هم ریخته. تو رو خدا کلاغ ملاغا رو بی خیال شین، مارو از این قصّه ی بی سروته زندگی خلاص کنین
پاسخ نگار : جالب نوشتی امیر جان.بسیار عالی. دقیقا همینه قصه بی سر و تهی که اگه همه کلاغا هم به خونشون برسن پایانی نداره
مربوط به مطلب:قصه من هم به سر رسید
مطالب پونه مقیمی
پونه مقیمی

ابر برچسب ها

غزلیات حافظ   متن ترانه های داریوش   روانشناسی   متن ترانه های خوانندگان   اشعار سهراب سپهری   شعر   متن های فوق العاده زیبای ادبی   متن های عاشقانه   خودشناسی   اشعار عاشقانه   زندگی   علی نیاکوئی لنگرودی   متن ترانه های قدیمی   عاشقانه ترین شعرها   دلنوشته های زیبا   روانشناسی رابطه ها   اشعار فروغ فرخزاد   کتاب هوای تازه   اشعار جدید   متن های خودکاوی   پونه مقیمی   شعرهای سپید   شعر فوق العاده زیبا   بهترین شعرهای عاشقانه   شعر عاشقانه زیبا   متن زیبا برای زندگی   googoosh   غزل معاصر   عارفان بزرگ   اشعار شاهنامه   روانشناسی رنگ ها   شعر زیبا   عشق   تنهایی   متن پر معنی جدید   داستان های کوتاه   عاشقانه های زیبا   عارفانه های زیبا   هاوانا بیروت آبادان   فرامرز فرحمهر   متن های عارفانه   طالع بینی   متن های پر محتوا   شعرهای معاصر   جملات زیبا   جملات فلسفی و عرفانی   متن ترانه های فارسی   عارفانه ترین جملات   متن خاص و ناب   احمد شاملو